این منم اینترن خسته در اتاقی که

سرگرم این تشخیص های افتراقی که

هی سقط میشه از سرم رفرنس دنفورثم

از دست این سلول های جفت یاغی که

سلام،رسما میشه گفت یک ونیم ساله نیومدم تو خلوت گاه همیشگیم،دلم براش تنگ شده بود.در مورد حال و روزم بگم که خوشم که میگذره.

شعر جدیدی ندارم،کلی کار ناقص،کلی ایده ...بهانه ی خوبیه برای کم کار کردن،البته توجیه بهتری هم دارم:-)ه

مدتهاست در یه دوران  گذارم،خیلی طولانی شده. گاهی که دفتر شعرای اخری رو نگاه میکنم یه چیزو متوجه میشم،این حامد شاید کمی با اون حامد قبلی

تفاوت کرده باشه،در مورد کار بگم که یکی از ترانه هام از ضورای شعر و موسیقی مجوز نگرفت،هر چند انتظارش رو هم تداشتم که مجوز بگیره.

حرف دیگه ای فعلا نیست....

اندر احوالات من....

اندر احوالات من....

خیلی وقته نرسیدم که یه خلوت حسابی با خودم بکنم،البته خلوت حسابی از دیدگاه من اینه که شب  ،ماشین بردارم ،برم تو یه اتوبان،ماشین رو تو پارکینگ اتوبان پارک کنم و بشینم رو صندوق عقبش و به رد شدن ماشین ها نگاه کنم

شاید واسه همینه که یه بیت از منصوره لمسو رو بیش از حد دوست دارم:

پا به پای شب تو گریه کند،اتوبان شهید بابایی

هشت صد اسم توی گوشی توست،تا بفهمی چقدر تنهایی

 این کار لذت عجیبی داره ( البته شاید فقط از دیدگاه من ) حتما  امتحانش کنید ، به یه بار امتحان کردنش می ارزه.

و اما دانشگاه:

بخش گوش و حلق و بینی هم تموم شد با همه ی سختی های خودش ، حالا بخش داخلی اعصاب هستم که سبک تره. اردوی آمادگی تیم المپیاد ورزشی هم شروع شده که هر روز عصر ها و روزهای فرد صبح ها تمرین دارم به عبارتی ۹ جلسه تمرین در هفته دیروز هم تمرین بودم که از خستگی طاقت راه رفتن رو هم نداشتم.

دیگه حرف تازه ای نیستچ فقط همین که دو سه تا ترانه ی جدید نیمه تموم دارم،یکی در مورد خرمشهره ، دو تا هم عاشقانه امیدوارم که فرصت بشه کاملشون کنم و بزارم تو وب.

موفق باشید

سلام

مدتها نبودم(مثل همیشه)

امروز که گشتی در این دنیای مجازی می زدم گفتم یه پست هم تو این وب بزارم کلی فکر کردم که چی بزارم که بالاخره به این نتیجه رسیدم که این ترانه رو بزارم.

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و منتظر نظرات و نقدهاتون هستم

                                             شام آخر

                   زندگی کاشکی به ما امون می داد ((استاد محمدعلی بهمنی))

این ترانه تقدیم می شود به استاد گرانقدر محمد علی بهمنی که با ترانه هایش بزرگ شدیم و با غزلهایش عشق را آموختیم.

 غزل می فروشم به چشمای تو، تو این لحظه هائی که درگیرمی

تنم گرمه از حس دیدار تو،تو این شام آخر که تقدیرمی

رو شنهای ساحل قدم میزنیم،من و تو ، همونجا،ولی خسته تر

از اون روزگاری که جا میشدیم،سر شب تو آغوش هم تا سحر

بیا این شب آخر‘ سر کنیم،با سیمای گیتار و شعرای ناب

بزار آسمون بغضشو واکنه،تو مهمونی رقص مهتاب و آب

بخون از غروبی که غم جا نشه، تو آئینه ی صبح فردای اون

اگه وقت رفتن رسیده نگو،با من تا ته این ترانه بمون

بریز عکسامون‘ رو موجای آب،بده خاطرات‘ به دستای باد

بزار این همه حس خوبی که بود،تو دنیای فردا به یادت نیاد

دیگه خیلی دیره عزیزم برو، ولی وقت رفتن نگاهم نکن

نبین پشت ردت زمین میخورم، با اشکات منو روسیاهم نکن

 

 

سلام

باید خدمت همه ی دوستان عزیزم ذکر کنم که انشاالله پنج شنبه  ساعت 1 بامداد پرواز دارم به سرزمین وحی،مدینه ی منوره و مکه ی مکرمه....

لذا از کلیه دوستان عزیزم طلب حلالیت دارم و انشاالله اگر توفیق باشد دعاگو و نایب الزیاره ی شما خواهم بود.

راستی دو سه تا ترانه ی جدید دارم که هنوز کامل نشده و ایشالا بعد از سفر رو وب میزارمش

حرف دیگه ای نیست پس خداحافظ

این روزها

 

چند روز پیش داشتم مطلع شدم که یغما گلرویی نامه ای نوشته خطاب به سید مهدی موسوی با عنوان غزل پست مدرن بودن یانبودن....!!!.

اون نامه الان تو وبش هست و میتونید بخونیدش.

حالا جدا از اینکه با مضمون این نامه موافقم ولی با یه سری عبارات و کلماتی که یغما به کار برده مخالفم. 

در مورد شعر و داستان کار جدیدی که کامل شده باشم ندارم،پس فعلا از شعر هم خبری نیست...

هرچی فکر میکنم هیچ چیری ندارم برا گفتن پس خداحافظ

امشب داشتم تو آرشیو وبلاگ نگاه میکردم تو ماههای فروردین،دیدم که امسال به نظر میاد حال بهتری دارم نسبت به نوروز 89 و 90

پس بازم خداروشکر.

خبری که دو روز پیش ناراحتم کرد فوت بی بی قصه های مجید مادر کیومرث پوراحمد و همشهری عزیزم بود...خدایش بیامرزد،زن خوب و مهربانی بود....

یه چیز دیگه مطلع شدم که بالاخره پس از کلی فشار وارده،وزارت ارشاد مجبور شد فیلم گشت ارشاد و زندگی خصوصی .... را از پرده بکشه پائین،حقیقتا دیگه حرفی برای گفتن تو این زمینه نمیمونه....

و حالا هم یه تبریک خاص به آقا و خانم .............. بابت نامزدیشون.

هرچند که آقای ........ بی معرفت بود و هیچ حرفی به ما نزد ولی ما بازم ورودش به جمع بندپایان (کسانی که به علت ازدواج به پایشان_ شما بخوانید گردنشان_بندی آویزان میشود) را تبریک میگیم،انشاالله که خوشبخت بشند.


در پایان به نظر میاد کم کم داره پستای من میشه مثل اراجیف نویسی های وبلاگ جمعی از دوستان(البته 1.من هیچ وقت به پای اونا نمیرسم  2. شرایط اراجیف نویسی چون نوشتن موسیقی متن رو هم رعایت نکردم.)


برم بخوابم که واقعا دارم چرت و پرت مینویسم.


سلام

مدتهاست که شعر نگفتم داستان ننوشتم و ....

امشب که داشتم تو دفترم نگاه میکردم دیدم حدود 50   60 تا ترانه دارم که باید کاملشون کنم به همراه یکی دوتا رمان ....

نمیدونم چرا اینطوری شدم که حسش نیست،یکی منو راهنمائی کنه لطفا!


نوروز داره میاد

نوروز امسال هم نزدیکه فکر کنم دو روز دیگه باشه!!!!!!!!!!

سال ۹۰ هم با تموم خوبی ها و بدیها،تلخی و شیرینیها،پیروزی ها و شکستهاش در حال اتمامه...

تو این سالی که گذشت،خیلی چیزای جدید یاد گرفتم،با خیلی از افراد جدید آشنا شدم و حیلی کارا انجام دادم که البته این کارا خیلیاش درست و بعضیاش غلط بود....

درکل از عملکردم در این سال راضی ام...

امیدوارم که همه ی دوستان عزیز نوروز خوبی داشته باشند و یه سال خیلی خوب..

این نوروز به گمانم زیاد بیام نت...

فعلا بای

خبری نیست

سلام

این روزها دیگه حس هیچ چیزی نیست،از همه چیز خسته ام.

سوژه ی جالبی در مورد یه داستان به ذهنم اومده،اگه حسش بود شاید شروعش کردم.

در مورد ترانه باید بگم کار جدیدی که آماده شده باشه ندارم.

یه چیز جالب اینکه طی یه سری اتفاقات قراره تا ۲ الی ۳ ماه دیگه برای بار دوم به سفر حج عمره برم،در این اتفاقات جا داره از بابای گلم از همین تریبون تشکر کنم که باعث و بانی این امر شد.

یلدای امسال هم گذشت،شب خوبی بود

تا ساعت ۹:۳۰ شب که شب شعر ترمه و ترنج دانشگاه آزاد دعوت بودم و شعر خوندم بعدش هم رفتم کافه هنر،یلدای خیلی قشنگی بود یه شب با موسیقی زنده،انار،آجیل و هندوانه.

و اما بعد....

این روزها عصبانیم از کسانی که با یه دسته چک و یه مقدار عدد و رقم میاند و ترانه ای که به فرض یه روز از زندگیتو گرفته رو میخوان بخرن،یه مشت آدم که خیلیهاشون حتی نمیفهمن اون چیزی که قراره بخونن چه معنی میده.

این روزها به علتی عذاب وجدان دارم(هیچ وقت خودم رو به خاطر یک کاری که چندوقت پیش کردم نمیبخشم شاید مقصر نبودم ول اونجا جای اونکار نبود.)